نظریه ناهماهنگی شناختی ما را به این پیشبینی سوق داد که افرادی که داوطلبانه تحت یک آزمون ورود (پذیرش) ناخوشایند قرار میگیرند تا عضو یک گروه شوند، در واقع آن گروه را بیشتر از کسانی دوست خواهند داشت که راحتتر وارد همان گروه شدهاند. شناخت آنها مبنی بر اینکه «من از هفتخوان رستم گذشتم تا عضو شوم» با هر جنبهای از گروه که بیروح و خستهکننده بود، دچار ناهماهنگی میشد. آنها برای کاهش این ناهماهنگی، در ذهن خود جنبههای منفی گروه را به حداقل رسانده و مزایای آن را بزرگنمایی میکردند—و این دقیقاً همان کاری بود که انجام دادند.
گروه اندیشه: مقدمه الیوت آرونسون در سال ۲۰۰۸ بر کتاب کلاسیک «وقتی پیشگویی شکست میخورد» نوشته لئون فستینگر، هنری دبلیو. ریکن، و استنلی شاختر، و همکارانش، روایتی جذاب از چگونگی شکلگیری و تثبیت یکی از انقلابیترین مفاهیم روانشناسی اجتماعی، یعنی «نظریه ناهماهنگی شناختی»، ارائه میدهد. نقطه آغاز این پژوهش تاریخی، مواجهه فستینگر با فرقه کوچک و متعصبی بود که باور داشتند در تاریخ ۲۱ دسامبر ۱۹۵۴، طوفانی خانمانسوز زمین را نابود کرده و آنها توسط فضاپیمایی نجات خواهند یافت. فستینگر با حدس اینکه پیروان فرقه پس از مواجهه با حقیقت و عدم وقوع معجزه، دچار ناهماهنگی روانی شدیدی میان باور اولیه و واقعیت موجود میشوند، به همراه تیمش در قالبی جسورانه و خروج از شرایط ایزوله آزمایشگاه، به عنوان «مشاهدهگر مشارکتی» وارد گروه شد. آرونسون توضیح میدهد چگونه ناهماهنگی شناختی — آشفتگی روانی ناشی از نگه داشتن همزمان دو شناخت ناسازگار — انسان را وادار به تغییر، توجیه یا تحریف واقعیت میکند تا از ایگو و تصمیمات غیرقابلبازگشت خود محافظت کند. این مقاله نشان میدهد که بر خلاف پیشبینیهای روانشناسی کلاسیک (نظیر رفتارگرایی و روانکاوی)، مکانیزمهای ذهن به جای خروج از تعصب، اغلب پس از شکست شفافِ باورها، رفتارهایی نظیر توجیه عمیقتر، بزرگنمایی مزایا و حتی تصاعد پرخاشگری را رقم میزنند. این مقدمه با مرور چالشهای روششناختی محققان در دل حادثه، نه تنها سیر تاریخی آزمونهای آزمایشگاهی فستینگر را ارزیابی میکند، بلکه بر نفوذ بیبدلیل این نظریه در تحلیل سوگیریهای سیاسی، سیستمهای حقوقی و حافظه جمعی در دنیای امروز تأکید میورزد. ترجمه این مقاله را در ادامه می خوانید:
****
برای لحظهای تصور کنید گروهی از مردم متقاعد شدهاند که تا چند ماه دیگر سیلی ویرانگر و خانمانسوز قاره آمریکای شمالی را نابود خواهد کرد. آنها همچنین باور دارند که درست چند دقیقه پیش از وقوع این فاجعه، فضاپیمایی از ماورای زمین فرامیرسد، این گروه کوچک از مؤمنان را سوار میکند و آنها را به جایی امن در سیارهای دوردست میبرد. فرض کنید این افراد، مجانینِ چشمپاکوختهای نیستند که جامههای سفید به تن کرده و تابلوهای «توبه کنید!» به دست گرفته باشند؛ بلکه انسانهایی باهوش، معقول، دارای خانههایی زیبا، خانوادههایی مهربان و شغلهایی خوب هستند. آنها طبق باورشان، شغل خود را رها کرده و پول و داراییهایشان را بخشیدهاند (آخر چه کسی در یک سیاره دورافتاده به پول و دارایی نیاز دارد؟). اکنون آنها مشتاقانه منتظر ورود فضاپیما و آغاز ماجراجویی خود هستند که رأس ساعت دوازده شبِ ۲۱ دسامبر رخ خواهد داد. به نظرتان این افراد در روز ۲۲ دسامبر چه احساسی خواهند داشت و چه خواهند کرد—البته با این فرض که آمریکای شمالی همچنان برپا باشد و فضاپیما هم نیامده باشد؟

این پرسش تقریباً برای هر کسی جذاب و خواندنی است. اما در سال ۱۹۵۴، برای «لئون فستینگر» اهمیتی ویژه داشت؛ او روانشناس اجتماعیِ تجربی، جوان و نابغهای بود که در حال تکوین نظریهای جدید درباره رفتار انسان بود—نظریه «ناهماهنگی شناختی» (Cognitive Dissonance)—که بهزودی به هیجانانگیزترین نظریه در روانشناسی اجتماعی بدل شد. بهطور خلاصه، این نظریه ناهماهنگی را به عنوان آشفتگی و تلاطم ذهنی تعریف میکرد که وقتی فرد دو اندیشه ناسازگار را همزمان نگه میدارد، ایجاد میشود؛ به عنوان مثال، شناختِ «میدانم سیگار کشیدن میتواند مرا بکشد» و شناختِ «من روزی دو پاکت سیگار میکشم». از آنجا که ناهماهنگی امری نامطبوع و ناخوشایند است، افراد تلاش میکنند با تغییر دادن یکی یا هر دو شناخت، آنها را با یکدیگر هماهنگتر ساخته و این ناهماهنگی را کاهش دهند. در این مثال، سیگاریها یا میتوانند سیگار را ترک کنند یا به دلایل دیگری سیگار کشیدن خود را توجیه کنند («سیگار اضطراب مرا کم میکند»؛ «جلوگیری میکند از اینکه پرخوری کنم»). هرچه موضوع مهمتر و میزان تعهد فرد به آن بیشتر باشد، درجه ناهماهنگی شدیدتر و نیاز به کاهش آن نیز بیشتر خواهد بود.
وقتی فستینگر از طریق گزارش یک روزنامه محلی درباره «خانم کیچ» و پیشگویی هایش از این گروهِ پایانِ جهان باخبر شد، آن را فرصتی بادآورده و سفارشی برای به آزمون گذاشتن نظریهاش دید. اعضای گروه او خود را در شرایط ناهماهنگیِ کلاسیک قرار داده بودند: آنها پیشبینی خاصی کرده بودند، بهصورت عمومی و علنی به آن متعهد شده بودند، و اقداماتی در حمایت از آن باور انجام داده بودند که عملاً غیرقابلبازگشت بود. همانطور که یکی از اعضای گروه که پزشک بود، گفت: «من تقریباً همهچیز را رها کردهام. تمام پیوندها را بریدهام، تمام پلهای پشت سرم را خراب کردهام و به دنیا پشت کردهام. من نمیتوانم ریسکِ تردید کردن را بپذیرم. مجبورم که باور داشته باشم.»
بنابراین فستینگر تصمیم گرفت این گروه را هم قبل و هم بعد از شکستِ پیشگوییشان مطالعه کند. او دو تن از همکارانش، «هنری ریکِن» و «استنلی شاختر» را به کار گرفت و با هم به عنوان «مشاهدهگر مشارکتی» به گروه پیوستند. مابقی داستان دیگر بخشی از تاریخ است—تاریخی که اکنون در دستهای خود گرفتهاید.
این روشی بسیار جسورانه برای آزمودن نظریه ناهماهنگی بود. فستینگر در آن زمان به عنوان آزمایشگری نوآور در محیطهای آزمایشگاهی مشهور بود، و کسانی که او را از نزدیک نمیشناختند از این واقعیت شگفتزده شدند که نخستین آزمون او برای نظریهاش اینقدر غیردقیق بود؛ یعنی خارج از چارچوب امن، استریل و ایزوله آزمایشگاه و در دلِ شلوغی و آشفتگی دنیای واقعی انجام میشد. اما هر کس که حتی یکبار با فستینگر کار کرده بود، کوچکترین تعجبی نمیکرد؛ چرا که جسارت فکری یکی از ویژگیهای بنیادین و مشخصه او بود.
من اولین بار لئون را در سال ۱۹۵۶ ملاقات کردم؛ زمانی که به عنوان دانشجوی سال اول کارشناسی ارشد به استنفورد رسیدم و بلافاصله کار با او را آغاز کردم. کتاب «وقتی پیشبینی شکست میخورد» تازه منتشر شده بود اما جنجال و هیاهوی زیادی به پا نکرده بود؛ معمولاً آن را پژوهشی جالب اما شدیداً دارای اشکال تلقی کرده و کنار میزدند (یکی از منتقدان، روشها و نتایج آن را به تمسخر گرفت و اهمیتش را تقلیل داد). با این حال، با نگاه به گذشته، اکنون کاملاً روشن است که آن کار یک پژوهش بسیار مهم بود و این کتاب، نخستین تیر از انقلابی بود که نحوه فهم و تبیین رفتارهای پیچیده و انگیزههای انسانی را توسط دانشمندان علوم اجتماعی برای همیشه تغییر داد. در سالهای بعد، لئون و دانشجویانش مجموعهای از آزمایشهای آزمایشگاهیِ بسیار ظریف و دقیق را برای آزمودن فرضیههای برخاسته از این نظریه طراحی و اجرا کردند. این آزمایشها آنچنان تحت کنترل دقیق بودند و نتایج چشمگیری به بار آوردند که دیگر نمیشد نظریه را نادیده گرفت.
برای نسلی از روانشناسان که با «رفتارگرایی» یا «نظریه روانکاوی» (دو نظریه مسلط در منتصف قرن بیستم) بزرگ شده بودند، نتایج این آزمایشها تکاندهنده و برافکننده بود. برای مثال، «نظریه تقویت» پیشبینی میکرد هر چیزی که با یک تجربه لذتبخش همراه باشد، خوشایند خواهد بود و هر چیزی که با یک تجربه ناخوشایند همراه باشد، ناخوشایند تلقی میشود. اما نظریه ناهماهنگی شناختی ما را به این پیشبینی سوق داد که افرادی که داوطلبانه تحت یک آزمون ورود (پذیرش) ناخوشایند قرار میگیرند تا عضو یک گروه شوند، در واقع آن گروه را بیشتر از کسانی دوست خواهند داشت که راحتتر وارد همان گروه شدهاند. شناخت آنها مبنی بر اینکه «من از هفتخوان رستم گذشتم تا عضو شوم» با هر جنبهای از گروه که بیروح و خستهکننده بود، دچار ناهماهنگی میشد. آنها برای کاهش این ناهماهنگی، در ذهن خود جنبههای منفی گروه را به حداقل رسانده و مزایای آن را بزرگنمایی میکردند—و این دقیقاً همان کاری بود که انجام دادند.
به همین ترتیب، نظریه کلاسیک فرویدی پیشبینی میکرد که تخلیه انرژی تهاجمی (از طریق بددهانی یا رفتارهای پرخاشگرانه فیزیکی) باعث «روانپالایی» (کاتارسیس) شده و به کاهش خصومت میانجامد. اما نظریه ناهماهنگی پیشبینی میکرد کسانی که پرخاشگری خود را علیه یک فرد تخلیه میکنند، در حالت ناهماهنگی قرار خواهند گرفت: «من انسانی خوب و مهربان هستم» و «من همین الان کار بسیار زشتی در حق آن آدم کردم». افراد کمی میخواهند ناهماهنگی را با این تصمیم کاهش دهند که آدمِ چندان خوب یا مهربانی نیستند؛ کاهش آن با توجیهِ آسیبی که وارد کردهاند بسیار آسانتر است: «حقش بود، هر بلایی سرش آمد استحقاقش را داشت». و اگر استحقاقش را داشته، پرخاشگریِ بیشتر توجیهپذیر میشود. به همین دلیل است که نظریه ناهماهنگی پیشبینی میکرد اقدامات پرخاشگرانه و آزاردهنده باعث کاهش violence نمیشوند، بلکه اغلب تشدید و تصاعد آن را تضمین میکنند—و این دقیقاً همان کاری است که انجام میدهند.
در پنجاه سال گذشته، نظریه ناهماهنگی شناختی از دیوارهای روانشناسی آکادمیک فراتر رفته و وارد زبان عامیانه شده است؛ امروزه «ناهماهنگی شناختی» بهطور معمول توسط تحلیلگران سیاسی، شخصیتهای تلویزیونی، وبلاگنویسان، ستوننویسان و کمدینها استفاده میشود. در سطح شخصی، بسیار خرسندم که نه تنها در آزمایشهای اولیه که مفروضات اصلی نظریه ناهماهنگی را تأیید کردند نقش داشتم، بلکه در کاربرد آن در مسائل متنوع اجتماعی نیز سهمی ایفا کردم؛ مسائلی چون سوگیریهای شناختیِ جناحی سیاسی، نحوهای که افراد در سیستم حقوقی و قضایی چشم خود را به روی مدارکِ بیگناهیِ متهم میبندند، تحریفهای «مطبوع و راحتِ» حافظه، و توجیههای خوددارانه که آتشِ اختلافات خانوادگی و جنگهای بینالمللی را شعلهور میسازند.
بهطور خلاصه، نظریه از زمان انتشار اولیه کتاب «وقتی پیش گویی شکست میخورد» مسیر درازی را پیموده است. اما خواندن این کتاب همچنان هم روشنگر است و هم فوقالعاده لذتبخش. یک چیزی که بلافاصله روشن میشود، دشواریِ «مشاهدهگر مشارکتی» بودن است؛ زیرا پژوهشگر باید روی مرز باریکی میان «مشارکت کردن» و «تأثیر گذاشتن» قدم بردارد. بخشی از جذابیت این کتاب تماشای پژوهشگرانی است که تمام تلاش خود را میکنند تا از این خط قرمز عبور نکنند. یک مثال کافی است: چند سال پس از این مطالعه، یکی از نویسندگان کتاب یعنی دوست من «هنک ریکِن» به من گفت در یک مناسبت، رهبر گروه یعنی خانم کیچ اصرار داشت که او جلسه آن شب را هدایت کند. هنک به من گفت تلاش کرد شانه خالی کند و طفره برود، اما خانم کیچ سرسختانه کوتاه نیامد.
هنک نمیدانست چه کند؛ گیر افتاده بود. اگر گروه را هدایت میکرد، ممکن بود حرفی بزند که بر رفتار آنها تاثیر بگذارد و دادهها را آلوده کند. از سوی دیگر، اگر به سرپیچی از دستور خانم کیچ ادامه میداد، خودِ این مقاومت ممکن بود شکبرانگیز شود یا به نحوی دیگر بر گروه اثر بگذارد. بنابراین هنک موافقت کرد. او در حالی که نگاههای عاشقانه و مخلصانه اعضای گروه به او دوخته شده بود، گفت: «بیایید مراقبه (مدیتیشن) کنیم.» (به این میگویند مدیریت!).
این کتاب پر است از چنین گوهرها و داستانهای انسانی و تأثرانگیزی از شرکتکنندگان، و همچنین توصیف راهحلهای خلاقانه نویسندگان برای مشکلاتی که در طول مطالعه پیش میآمد. اما این کتاب بسیار فراتر از مجموعهای از داستانهاست؛ اهمیت تاریخی عظیمی دارد زیرا نخستین آزمونِ یک نظریه قدرتمند است. مواجهه دوباره با این کتاب پس از پنجاه سال، قدردانی تازهای از نبوغ و جسارت لئون فستینگر و همکارانش در من برانگیخته است. پیشگویی میکنم که این کتاب همین حس را در شما نیز ایجاد خواهد کرد.
۲۱۶۲۱۶
کد مطلب 2274147
-
چرا مومنان حاضر به قبول شکست نیستند؟/ وقتی در آخرالزمان فضاپیماها نمیآیند، معجزه خودتوجیهی رخ می دهد
-
بازرگانشناسی؛ لطف الله میثمی و نقد و بررسی کتاب «ذره بیانتها»
-
ممنوعیت طالقانیپژوهی در دانشگاه تا دهه ۸۰؛ چرا؟ / طالقانی تعصبات دینگرایانه نداشت/ ترجمه کتاب نائینی راه طالقاتی برای مقابله با کودتای ۲۸ مرداد
-
ممنوعیت طالقانیپژوهی در دانشگاه تا دهه ۸۰؛ چرا؟ / طالقانی تعصبات دینگرایانه نداشت/ ترجمه کتاب نائینی راه طالقاتی برای مقابله با کودتای ۲۸ مرداد