روایتهایی از مستند «۱۰۲ دقیقه درون برجها» نشان میدهد افرادی که در مرکز تجارت جهانی حضور داشتند، در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ چه دیدند و چه تجربهای از آن روز داشتند.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ [۲۰ شهریور ۱۳۸۰]، جهان از بیرون شاهد وقوع حملات هولناک به مرکز تجارت جهانی بود؛ حملاتی که با حیرت و شوک دنبال میشد. مستند شبکه HISTORY Channel آمریکا با عنوان «۱۰۲ دقیقه درون برجها» تمرکز خود را به داخل ساختمانها میبرد و نشان میدهد افرادی که آن روز در برجها حضور داشتند، چه دیدند و چه تجربهای از این فاجعه داشتند.
در ادامه، روایت چهار نفر از بازماندگان حملات مرکز تجارت جهانی را میخوانید؛ افرادی که از لحظات هولناک فرارشان از برجها میگویند و توضیح میدهند که تراژدی ۱۱ سپتامبر چگونه مسیر زندگیشان را تغییر داد. برای برخی از آنها، این نخستین بار است که به طور عمومی درباره آنچه در آن روز بر آنها گذشت، صحبت میکنند.
این روایتها تنها بخشی از مجموعه خاطرات و شهادتهای دستاولی است که در این مستند ارائه شده است.
لولیتا جکسون در سال ۲۰۰۱ معاون دستیار شرکت مورگان استنلی بود. در آن زمان، این شرکت مالی با بیش از ۲۵۰۰ کارمند که در ۳۰ طبقه از برج جنوبی مرکز تجارت جهانی مستقر بودند، بزرگترین مستأجر منفرد این مجموعه به شمار میرفت. برای جکسون که آن زمان در دهه ۲۰ زندگیاش بود، کار در آنجا شغلی رؤیایی محسوب میشد.
جکسون میگوید: «من در خانوادهای بسیار فقیر بزرگ شدم و اصلاً مسلم نبود که بتوانم به یک دانشگاه خوب بروم و شغل خوبی پیدا کنم. کار کردن در جایی مثل مرکز تجارت جهانی، برای من نمادی از بالاترین جایگاهی بود که میتوانستم به آن برسم. من در بلندترین نقطه جهان، برای یکی از بهترین شرکتهای دنیا کار میکردم.»
صبح ۱۱ سپتامبر، جکسون در ساعت ۸:۳۰ در جلسهای در اتاق کنفرانس طبقه هفتادم برج جنوبی حضور داشت. او به یاد میآورد که به آسمان آبی و صاف خیره شده بود و در افکار خودش غرق بود که ناگهان برج شمالی در برابر چشمانش در میان گوی عظیمی از آتش منفجر شد.
جکسون میگوید: «من تنها کسی بودم که آن را دیدم، چون تنها کسی بودم که از پنجره بیرون را نگاه میکرد. فهمیدم اتفاق بسیار وحشتناکی افتاده است، اما نمیدانستم چه اتفاقی افتاده بود.»

برخلاف برخی دیگر از شرکتهایی که در برج جنوبی مستقر بودند، مورگان استنلی به کارکنانش دستور داده بود ساختمان را تخلیه کنند. بنابراین جکسون و همکارانش از پلهها پایین رفتند و به طبقه چهلوچهارم رسیدند؛ جایی که قرار بود منتظر آسانسور سریعالسیر بمانند تا آنها را به لابی برساند. در همین لحظه بود که دومین هواپیمای ربودهشده به برج جنوبی برخورد کرد.
جکسون میگوید: «بهوضوح و با تمام وجود به یاد دارم که با خودم فکر کردم: "ساختمان قرار است فروبریزد و من همین حالا میمیرم." من آدم بسیار مذهبیای هستم و با خودم گفتم: خب، اگر لحظه مرگ من فرا رسیده، اشکالی ندارد. به بهشت خواهم رفت.»
پس از آنکه جکسون از شوک ناشی از برخورد هواپیما بیرون آمد، مستقیماً به سمت یکی از راهپلهها رفت و به صف هراسان افرادی پیوست که به سمت لابی برج جنوبی پایین میرفتند. جکسون یکی از همکاران نزدیکش را به یاد میآورد که از راهپله خارج شد تا از یک دفتر خالی با خانه تماس بگیرد. او دیگر هرگز آن همکار را ندید.
جکسون میگوید: «اینکه کاملاً تصادفی بود که آنجا حضور داشته باشید یا نه، و اینکه به طور تصادفی زنده میماندید یا میمردید، چیزی است که بیش از هر چیز دیگری روی من تأثیر گذاشته است.»
او نهتنها توانست از برج جنوبی خارج شود، بلکه خود را به یکی از آخرین قطارهای مترو رساند که منهتن جنوبی را ترک میکردند.
جکسون میگوید: «حدود یک سال و نیم تحت درمان روانشناختی بودم، چون واقعاً در آخرین لحظه تصمیم گرفتم با همکارم نروم و او جانش را از دست داد.»
زندگی جکسون پس از ۱۱ سپتامبر به طور چشمگیری تغییر کرد. او مورگان استنلی را ترک کرد، یک سال از کار فاصله گرفت، به سراسر جهان سفر کرد و فعالیت حرفهای خود در عرصه خوانندگی را از سر گرفت. در سال ۲۰۰۵، به مایکل بلومبرگ برای پیروزی در انتخابات شهرداری نیویورک کمک کرد و پس از آن به مدت ۱۵ سال در دفتر شهردار مشغول به کار شد.
جکسون اکنون در زمینه دیپلماسی اقلیمی فعالیت میکند و در کنار آن، خوانندهای حرفهای است.
دیوید لیم
دیوید لیم، همکار افسر پلیس سازمان بندرگاه، در مرکز تجارت جهانی یک لابرادور زرد [نوعی سگ] به نام «سیریوس» بود. آنها اعضای واحد سگهای پلیس بودند؛ واحدی که وظیفهاش شناسایی مواد منفجره بود، همان شیوهای که تروریستها در سال ۱۹۹۳ برای نخستین بار با استفاده از آن به برجها حمله کردند. لیم عاشق شغلش بود و سگش را هم بسیار دوست داشت.
لیم میگوید: «در اداره ما این امکان را دارید که سگ را با خودتان به خانه ببرید و بعد سگ تبدیل به عضوی از خانوادهتان میشود. من میتوانستم پس از ۲۰ سال خدمت بازنشسته شوم، اما اگر خیلی زود بازنشسته میشدم، سگ را نگه میداشتند. بنابراین تصمیم داشتم تا ۲۵ سال خدمت صبر کنم؛ آن زمان سیریوس هم به اندازه کافی پیر شده بود که بازنشسته شود و من میتوانستم سیریوس را هم با خودم ببرم.»
وقتی نخستین هواپیما ساعت ۸:۴۶ صبح ۱۱ سپتامبر به برج شمالی برخورد کرد، لیم و سیریوس در طبقه زیرزمین برج جنوبی مشغول بازرسی کامیونها بودند. وقتی لیم لرزش ساختمان را احساس کرد، نگران شد که شاید حمله بمبگذاری دیگری رخ داده باشد. او به سیریوس گفت: «ممکن است یکی از آنها از دست ما در رفته باشد. باید بروم بالا و به مردم کمک کنم. تو همینجا بمان و من برمیگردم دنبالت.»
لیم نخستین افسر یونیفورمپوشی بود که خود را به لابی برج شمالی رساند؛ درست زمانی که کارکنان وحشتزده از راهپلهها پایین میآمدند. او در حالی که مردم را به سمت خروجیها هدایت میکرد، با وحشت شاهد سقوط افرادی از برج به میدان بیرون ساختمان بود. وقتی متوجه شد که وضعیت در طبقات بالاتر احتمالاً بسیار وخیمتر است، شروع به بالا رفتن از پلهها کرد.
حدود ساعت ۹:۵۹ صبح، لیم در طبقه چهلوچهارم بود که برج جنوبی ــ که بر اثر برخورد دومین هواپیما بهشدت آسیب دیده و در آتش میسوخت ــ در انفجاری مهیب فرو ریخت. موج ناشی از فروپاشی، پنجرههای برج شمالی را درهم شکست و لیم را به زمین انداخت. وقتی دوباره از جا بلند شد، فهمید زمان بهسرعت میگذرد. فقط مسئله زمان بود تا برج شمالی نیز فروبریزد. او با عجله تلاش کرد تا هر تعداد از مردم را که میتواند از ساختمان خارج کند.
در طبقه ششم، لیم با زنی سالخورده به نام جوزفین روبهرو شد که بر اثر خستگی در راهپله از حال رفته بود. لیم جوزفین را بلند کرد و آنها با کمک چند آتشنشان، بهآرامی از پلهها پایین رفتند. لیم میگوید جوزفین «فرشته نگهبان» او بود. اگر برای کمک به او توقف نکرده بود، هنگام فرو ریختن برج شمالی، درست در بیرون ساختمان قرار داشت.
اما درنهایت، لیم ظاهراً در موقعیت بدتری قرار گرفت؛ او هنوز داخل راهپله B برج شمالی بود که ساختمان شروع به فروریختن کرد.
لیم میگوید: «بهترین توصیفی که میتوانم ارائه کنم، صدای نزدیک شدن یک لوکوموتیو با تمام سرعت است. وحشتناک و هولناک بود و آخرین افکارم درباره خانوادهام بود. با خودم میگفتم امیدوارم آنها درباره من خوب فکر کنند؛ اینکه وقتی مُردم، فقط داشتم وظیفهام را انجام میدادم. چون هیچ تصوری نداشتم که قرار است از این ماجرا زنده بیرون بیایم.»
برخلاف احتمال بسیار کم، لیم از فرو ریختن ساختمان جان سالم به در برد؛ او در حفرهای میان آوارها گرفتار شده بود و همین فضای خالی از او محافظت کرد. اما سیریوس چنین شانسی نداشت. او تنها سگ واحد K-۹ بود که در حملات مرکز تجارت جهانی جان باخت. هنگامی که پیکر او از میان آوارهای برج جنوبی بیرون آورده شد، برای سیریوس مراسم کامل ادای احترام و گارد تشریفاتی برگزار شد؛ مراسمی در شأن یک افسر پلیس که در حین انجام وظیفه جان باخته بود.
لیم در سال ۲۰۱۴ از نیروی پلیس بازنشسته شد. او امروز به عنوان سفیر داوطلب «روز ۱۱ سپتامبر» فعالیت میکند، داستان خود را برای دیگران روایت میکند و یاد و خاطره قهرمانی خاموش آتشنشانان و نیروهای امدادی را گرامی میدارد؛ مردان و زنانی که در ۱۱ سپتامبر، به جای دور شدن از خطر، به سوی آن دویدند.

و موزه ۱۱ سپتامبر در نیویورک قرار داده شده است.
عکس: اسپنسر پلات / گتی ایمیجز
دیوید کراوت
شرکت مالی بینالمللی کانتور فیتزجرالد، طبقات ۱۰۱ تا ۱۰۵ برج شمالی مرکز تجارت جهانی را در اختیار داشت. در ۱۱ سپتامبر، ۶۵۸ نفر از کارکنان کانتور فیتزجرالد پس از گرفتار شدن در طبقات بالاتر از محل برخورد نخستین هواپیمای ربودهشده جان باختند. اگر یک اتفاق کاملاً تصادفی رخ نداده بود، دیوید کراوت نیز یکی از آنها بود.
کراوت در جریکو، لانگآیلند بزرگ شد و به یاد میآورد که ساخت برجهای مرکز تجارت جهانی در دهه ۱۹۶۰ آغاز شد. او میگوید: «آنها به نوعی نماد نیویورک بودند. نماد امور مالی و کسبوکارهای بزرگ در نیویورک بودند و ساختمان امپایر استیت را تحتالشعاع قرار میدادند.»
کراوت معاملهگر اوراق قرضه در کانتور فیتزجرالد بود و ساعتهای طولانی را در کنار یک تیم صمیمی در طبقه ۱۰۵ کار میکرد.
او میگوید: «چون در ارتفاع خیلی زیادی از برج کار میکردیم، عملاً هیچوقت ساختمان را ترک نمیکردیم؛ چون پایین رفتن تا لابی دستکم ۱۰ دقیقه طول میکشید. بنابراین شرکت برایمان آشپزخانههایی فراهم کرده بود که در آنها وعدههای غذایی رایگان سرو میشد؛ صبحانه، ناهار و اگر تا دیروقت آنجا میماندیم، شام.»
به همین دلیل عجیب بود که کراوت ساعت ۸:۴۶ صبح، هنگام برخورد نخستین هواپیما به برج شمالی، در طبقه ۱۰۵ نبود. او در لابی قرار داشت. کراوت آن روز با مشتریانش جلسه داشت و یکی از آنها فراموش کرده بود برای ارائه به نیروهای امنیتی، کارت شناسایی همراه داشته باشد. کراوت میتوانست دستیارش را برای آوردن کارت به پایین بفرستد، اما او چندماهه باردار بود؛ بنابراین خودش مسیر طولانی تا لابی را طی کرد.
کراوت در حالی که برای نخستین بار در مقابل دوربین درباره این وقایع در مستند ۱۰۲ دقیقه درون برجها صحبت میکرد، گفت: «به سمت میز پذیرش بازدیدکنندگان نگاه کردم و دیدم مشتریام آنجا ایستاده است. با صدای بلند به آن بچهها گفتم: "کدامیک از شما دلقکها کارت شناساییتان را جا گذاشتهاید؟"»
او ادامه میدهد: «حتی یک لحظه بعد، صدای جیغ وحشتناکی از مرکز برج به گوش رسید.»
در همان لحظه، گلولهای عظیم از آتش از محل آسانسورها در لابی بیرون زد. این انفجار ناشی از سوخت شعلهور هواپیما بود که از بیش از ۹۰ طبقه بالاتر، درون چاه آسانسور به سمت پایین حرکت کرده بود. انفجار در لابی دهها نفر را در همان لحظه کشت و شمار زیادی دیگر را بهشدت سوزاند. کراوت میگوید اگر تنها ۲۰ فوت، یعنی حدود ۶ متر، به آسانسورها نزدیکتر بود، او نیز جان خود را از دست میداد.
در هفتههای پس از حملات، کراوت هر روز در چند مراسم تشییعجنازه دوستان و همکاران از دسترفتهاش شرکت میکرد؛ ازجمله مراسم دستیار خودش.

دهمین سالگرد حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ که در محل مرکز
تجارت جهانی در نیویورک، در ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱ برگزار شد.
عکس: گتی ایمیجز
هری ویزر
هری ویزر میداند که یکی از خوششانسها بوده است. ویزر نیز مانند دیوید کراوت برای شرکت کانتور فیتزجرالد کار میکرد. در یک روز عادی، ویزر تا ساعت ۸:۴۶ صبح، یعنی زمانی که نخستین هواپیمای ربودهشده به مرکز تجارت جهانی برخورد کرد، باید پشت میز کارش در طبقه ۱۰۴ برج شمالی نشسته بود. اما آن صبح، به طور کاملاً اتفاقی چند دقیقه دیرتر رسید، چون در لابی برای نوشیدن یک لیوان آب پرتقال توقف کرده بود.
هنگامی که پرواز شماره ۱۱ شرکت امریکن ایرلاینز با برج شمالی برخورد کرد، ویزر داخل یک آسانسور بود. این آسانسور ازجمله آسانسورهای «محلی» بود که طبقات بالایی آسمانخراش را پوشش میداد. هواپیمای ربودهشده که طبقات ۹۳ تا ۹۹ را ویران کرد، ظاهراً بهسختی از کنار آسانسور ویزر عبور کرده بود. پس از تکان شدید ناشی از برخورد، آسانسور با سرعت به سمت پایین سقوط کرد.
در حالی که آسانسور سقوط میکرد، فوارهای از جرقهها از شکافی درِ آن بیرون زد و کف آسانسور را به آتش کشید. ویزر به یاد میآورد که با کیف دستیاش شعلهها را پس میزد و فریاد میزد: «الان دیگه نمیتونی منو ببری!» تمام فکرش معطوف به همسر و سه فرزند خردسالش در خانه بود و اینکه چقدر میخواست دوباره آنها را ببیند.
آسانسور در حال سقوط، با فعال شدن ترمزهای اضطراری، ناگهان با تکانی شدید متوقف شد. درست زمانی که ویزر تصور میکرد از خطر نجات پیدا کرده است، گلولهای از آتش سرخ و سوزان از شکافی در درِ آسانسور وارد شد. این شعله، ستونی از سوخت هواپیما بود که از محل برخورد در طبقات بالاتر به پایین رسیده بود. ویزر مستقیماً با صورت خود در معرض این گلوله آتشین سوخت قرار گرفت.
ویزِر میگوید: «احتمالاً دهانم باز بوده، چون [آتش] واقعاً وارد گلویم شد و به ریههایم رسید. از حدود هشتسالگی عینک میزنم و حتماً همین عینکها باعث شدند چشمهایم آسیب نبینند.»
در حالی که سوختگیهای شدید ۳۰ درصد بدنش را پوشانده بود، ویزر درِ آسانسور را با زور باز کرد و خود را به یک راهپله رساند. سپس پایین آمدن طاقتفرسا از ۷۸ طبقه را آغاز کرد. ویزر میدانست زخمی شده است، اما تا زمانی که در راهپله از کنار مردم عبور میکرد و نگاههای آنها را میدید، متوجه شدت سوختگیهایش نشد.
ویزِر میگوید: «یک زن را بهوضوح به یاد دارم. فکش از تعجب افتاده بود و فقط با دهان باز به من نگاه میکرد.»
آخرین چیزی که ویزر پس از خروج از برج شمالی به یاد میآورد، انتقال سریع او به بیمارستان و درخواست از پرستاران است که با همسرش تماس بگیرند و به او بگویند حالش خوب است.
او میگوید: «حدود هفت هفته بعد به هوش آمدم.»
ویزِر پنج ماه در بیمارستان بستری بود و برای بهبود جراحات گستردهاش چندین عمل پیوند پوست و دورههای سخت و طاقتفرسای فیزیوتراپی را پشت سر گذاشت. او میگوید علاوه بر زخمهای جسمی، با آسیب روحی عمیقی نیز مواجه شد.
هنگامی که «کمیسیون ۱۱ سپتامبر» برای تحقیق درباره مرگبارترین حمله تروریستی تاریخ آمریکا تشکیل شد، ویزر نخستین فردی بود که در جلسه افتتاحیه کمیسیون شهادت داد.
ویزِر در ۳۱ مارس ۲۰۰۳ [۱۱ فروردین ۱۳۸۲] به اعضای کمیسیون گفت: «من یکی از معدود خوششانسها هستم. فقط چند بلوک آنطرفتر از اینجا، پیکرهای پیدا نشده بسیاری از دوستان و همکارانم، ازجمله دوستان بسیار عزیزم، همچنان در زیر آوار باقی مانده است. آنها دیگر نمیتوانند از خودشان سخن بگویند و این وظیفه ناخواسته و اندوهبار بر دوش من گذاشته شده است که تلاش کنم به جای آنها سخن بگویم. من هیچ خشمی نسبت به آنچه در ۱۱ سپتامبر رخ داد ندارم؛ فقط اندوهی عمیق برای آن همه انسان بیگناه و شایستهای دارم که جان خود را از دست دادند و برای عزیزانی که در آن روز چنین خسارت بزرگی متحمل شدند.»
منبع: www.history.com
۲۵۹
کد مطلب 2273614
-
روایت چهار بازمانده از ۱۰۲ دقیقه جهنم در برجهای تجارت جهانی
-
عکس آتلیهای رجبعلیخان تفنگدار و پسرانش در دوران قاجار
-
نام اسکار چگونه برای معتبرترین مراسم سینمایی جهان انتخاب شد؟
-
قایق پارویی مسافرکش در دریای خزر در دوران قاجار/ عکس
-
آیتالله طالقانی در برخی موارد از بازرگان نیز نواندیشتر و معتدلتر شد
-
عباس شیبانی و مهدی بازرگان در دادگاه نظامی؛ سال ۱۳۴۲ / عکس