اهواز- گاهی یک نام، یک خاطره و یک انتظار کوچک، تمام وسعت زندگی را پر میکند؛ دختران شهید عموری از شهدای هوافضا، این روزها با گوشی خاموش پدر و سراغگرفتن از او در گلزار شهدا، مشق صبر میکنند.
خبرگزاری مهر، گروه استان ها – فاطمه دقاق نژاد: آیات و مهلا، دو دختر شهید حسین عموری، حالا با یادگاریهایی زندگی میکنند که بوی پدر دارند. یک گوشی که دیگر جواب نمیدهد، یک جای خالی در آغوشی که دیگر نیست و جملهای که هنوز در گوش مادرشان زنگ میزند «مامان، بابام را میخوام».
شهید عموری از نیروهای هوافضای سپاه پاسداران، در ۱۸ تیر ۱۴۰۵در حملات متجاوزان آمریکایی به شهادت رسید. او عاشق دخترهایش بود. حالا همان بچهها، هر روز با یاد پدر، بزرگ میشوند. در ادامه سلسله گفتگوهای خبرگزاری مهر با خانوادههای شهدای جنگ رمضان، این بار همنشین و هم کلام با فاطمه محسنی همسر شهید حسین عموری از شهدای جنگ رمضان شدیم.

ابتدا در خصوص نحوه آشنایی و ازدواج با شهید عموری توضیح دهید. چه شد که شهید عموری را به عنوان همسر و شریک زندگی انتخاب کردید؟
ما هشت سال زندگی مشترک داشتیم. پدرهای ما با هم دوست صمیمی بودند و ارتباط خانوادگی داشتیم و هر سال با هم به مشهد میرفتیم. من تکدختر خانواده بودم و چهار برادر دارم. حسین هم فقط یک برادر داشت. رفتوآمدهای ما به مشهد زیاد بود و در همین رفتوآمدها بود که امام رضا (ع) کار خودش را کرد. وقتی حسین به سرکار رفت، مادرش از خانواده من خواستگاری کرد. چون سن من کم بود، پدرم جواب رد داد. این جواب رد ۶ سال طول کشید تا اینکه در سال هفتم پدرم قبول کرد. بیشترین چیزی که باعث شد حسین را قبول کنم، حجب و حیای او بود. خانوادههای ما مدام در رفتوآمد و مسافرت بودند. چشم حسین خیلی پاک بود.
من تکدختر حاجی بودم و در ناز و نعمت بزرگ شده بودم. پدرم هیچ سختگیری برای ازدواج با حسین نکرد، بابا میگفت: «حسین پسر باجنبهای است، همه چیزی برات مهیا میکند. اصلاً نیاز نیست سختگیری کنیم». با اینکه در این رفتوآمدها من خواستگارهای زیادی داشتم ولی با هیچکدامشان حتی صحبت نکردم و اولین و آخرین نفر حسین بود که با او صحبت کردم.
من از همان روز اول فکر میکردم حسین یک پاسدار ساده است، چون هیچوقت حسین دوست نداشت از او سوال کنم و سوال هم نکردم. هیچوقت از جزئیات کارش به ما چیزی نمیگفت. فقط روز خواستگاری گفت: «من یک پاسدار هستم و کارم ماموریتی است؛ گاهی اوقات هستم، گاهی اوقات نیستم».
زمانی که آیات به دنیا آمد، زندگیمان بسیار متحول شد. حسین اسم آیات را انتخاب کرد و وقتی شناسنامه گرفت، عکس فرستاد و گفت: «قشنگه اسم دخترم؟». حسین خیلی به دختر علاقه داشت. همیشه میگفت: «باید هفت دختر داشته باشم» بس که به دختر علاقه داشت. مهلا هم که خدا به ما داد، حسین ذوق بسیار داشت. بسیار علاقه به دخترها داشت و مثل پروانه دور بچهها بود.
با اینکه در خانه پدری از نظر مالی در رفاه بودید، آیا برایتان دشوار نبود که زندگی سادهتری را شروع کنید؟
همیشه حسین میگفت: «معامله من با خداست». حقوقش کم بود، ولی هیچوقت ناشکر نبود. حتی زمانی که کمبود مالی ایجاد می شد، با اسنپ کار میکرد ولی همیشه میگفت: «معامله من با خدا هست نه با بنده خدا. ما جانمان برای کشورمان است».

از ارتباط شهید عموری با فرزندانتان برایمان بگویید؟
مهلا تا داخل بغلش نمیخوابید، خوابش نمیبرد. ارتباطشان با دخترها صمیمی بود. همیشه به حسین میگفتم: «دخترهایت با وجود تو اصلاً کمبود محبت را حس نمیکنند» بس که محبتشان میکرد. آنقدر به من و بچهها محبت میکرد که همیشه به حسین میگفتم: «حسین، آنقدر ما را لوس نکن بدعادت شویم و تحمل دوری ان را نداشته باشیم». حسین همیشه با محبت با من حرف میزد و من را «اُمآیات» صدا میکرد. همیشه میگفت: «دخترها که خواب هستند ازم عکس بگیر که ببیند چقدر دوستشان دارم»؛ حتی داخل خواب هم دوست دارم ببوسمشان.
مهلا خیلی وابسته حسین بود. هنوز که هنوز است، وقتی گوشیم زنگ میزند، میگوید: «بابام زنگ زده؟». مهلا یا سر و کول حسین بود یا در بغلش غذا میخورد و میخوابید، بس که به هم وابسته بودند. بعضی وقتها حسین به شوخی به من میگفت: «شما راحت باش، راحت غذا بخور؛ بچهها که کلاً در آغوش من هستند».
از روزهای پایانی و نشانههایی که شهید عموری پیش از شهادت درباره آمادگی برای شهادت میگفت، برایمان بگویید. آیا در آن روزها خاطرهای از وی دارید؟
به خاطر مشغله کاری حسین، کم به مشهد میرفتیم. چهار روز قبل از شهادت حسین، آیات به پدرش گفت: «بابا، بریم مشهد؟» آن روزها تشییع حضرت آقا هم بود. حسین گفت: «نمیشود بابا، باید حتماً اینجا باشیم». آیات با ناراحتی گفت: «حالا نمیشود شما نباشی؟ حتماً حالا همه نیستند، دوستات نیستند». حسین گفت: «بابا، همه بچهها به پدرانشان این را میگویند، نمیشودکه همه برویم». برگشت روی کرد و به من گفت: «فاطمه اگر شما میخواهید بچهها را زیارت ببرید». گفتم: «نه حسین، اگر میخواهیم برویم، همه با هم باید برویم».
از وقتی جنگ ۱۲روزه شروع شد، مدام میگفت: «من شهید میشوم». من باور نمیکردم. تمام کارهای عقبافتادهاش را انجام داد، حتی دو روز قبل از شهادت که خانه بابام رفته بودم، زنگ زد و گفت: «فاطمه، بدهی چیزی من ندارم؟» گفتم: «نه نداری. گفت: خیالم راحت شد».
دائم در خانه از شهادت صحبت میکرد و میخواست من را آماده کند، ولی من جدی نمیگرفتم. خاطرم هست قصد داشت بیرون از خانه برود، گفت: «من خیالم راحت است؛ وقتی شهید بشوم، حواست به بچهها هست، تو هستی». من اصلاً جدی نمیگرفتم؛ تازه کلی سر به سرش میگذاشتم.
همیشه به حسین میگفتم: «برای عروسی دخترهایمان باید سنگ تمام بگذاریم». میگفت: «من پیری را نمیبینم، ولی خیالم راحت است، تو هستی من آن روزها نیستم». این صحبتها سه روز قبل از شهادتش رد و بدل شد. ناراحت میشدم، ولی اصلاً باور نمیکردم؛ جدی نمیگرفتم، ولی نمیدانستم دارد من را کمکم آماده میکند.
دو ماه اخیر، حسین به شدت پیگیر کلاس رانندگیام بود. هر شب من را برای تمرین رانندگی میبرد. همه کارها را برای رفتن کرده بود و من غافل بودم. زمانی که حسین میآمد، بچهها بدو بدو میرفتند در خانه را باز میکردند. من خودم به حسین بشدت وابسته بودم. الان دوام آوردهام، نمیدانم چطور زندهام، چرا من نمردم. یک لحظه که حسین دیر میآمد، من و بچهها دلگیر بودیم، بس که به حسین وابسته بودیم. میروم سر مزارش و به حسین میگویم: «ببخشید که من زندهام و دارم نفس میکشم».

از روزهای جنگ ۱۲ روزه و حالوهوای شهید عموری در آن روزها برایمان بگویید. در آن مدت چه خاطراتی از وی دارید؟
حسین پنج روز در ماموریت بود و من هم خانه پدرم بودم، حسین عاشق وطن و بسیار شجاع بود و من همیشه به شجاع بودنش افتخار میکردم. در جنگ ۱۲ روزه، ارتباطمان به خاطر مسائل امنیتی خیلی کم بود. خیلی به او میگفتم: حسین، برگرد. مدام میگفت: «نگرانم نباش تا به اراده خدا نباشد هیچ اتفاقی برایم نمیافتد، نگران نباش».
حسین که بعد از پنج روز برگشت، حالش خراب بود. شهید دیلمی، دوست صمیمیشان که شهید شد، حسین هم خیلی حسرت شهادتش و هم غصه زن و بچهاش را میخورد. بعد از شهید دیلمی، حسین برای شهادت دوستان شهیدش در خرمآباد حالش داغون و خراب بود. ما عربها عید فطر را خیلی مفصل جشن میگیریم. حسین حتی لباس نو نخرید و نگذاشت سفره بیندازیم؛ بس که از شهادت دوستانش در خرمآباد ناراحت بود. حتی دوست صمیمیاش میثم که جانباز شد، بسیار غصه میخورد.
خاطرم هست رفته بود سرکار و قرار بود برگردد. وقتی برگشت، چون فرصت نداشتند که بروند و برگردند، گفت «در منطقهای که بودیم حتی فرصت نشد لباس یا پتویی با خودمان ببریم». میگفت: «هر کسی ماموریتش تمام میشد، لباسهایش را میداد که نفرات دیگر بپوشند». وقتی به خانه آمد، گفتم: حسین، این لباسها مال کی هستند؟ موضوع را برایم اینگونه گفت. به او گفتم: «لااقل روزه نمیگرفتی». گفت: «مگر میشود واجب خدا را ترک کنیم؟»

در روزهای آخر، آن روزها چه گذشت و آخرین خاطرهتان از شهید عموری برایمان بگوئید؟
بعد از عید نوروز، ماموریت پشت ماموریت بود و چند روزی طول میکشید. به حسین گفتم: «جنگ تمام شد». گفت: «اتفاقاً جنگ که تمام بشود، کار ما تازه شروع میشود». قبل از شهادتش که روز پنجشنبه بود، یکشنبه خواب دید و گفت: «خواب مادرم را دیدم؛ یک جای سرسبز بود، مادرم خیلی خوشحال بود و خواست بغلم کند، یک جایی را هم به من نشان داد». گفتم: یعنی چه؟ بیشتر توضیح بده. توضیح زیادی نداد.
من اصلا این صبحت ها و این نشان ها را جدی نمیگرفتم. برخلاف عادت همیشگی بابام که دیر به دیر به خانهمان میآمد، سهشنبه به من زنگ زد که همراه با برادرتهایت ناهار دورهم باشیم.
حسین خیلی ذوق کرد. به بابام گفت: «خیلی خوشحالم که از ظهر پیشمان هستید». کلی گفتیم و خندیدیم. حسین بلند شد و قهوه عربی درست کرد. بابام بعد از شهادت حسین از شدت ناراحتی سکته کرد.
چهارشنبه قبل از شهادت، حتی با هم صحبت کردیم. گفت: «جنگ شده، ما را زدند». گفتم: چیزیات که نشده؟ گفت: «نه، چیزی نیست نگران نباش». شب چهارشنبه هم با حسین صحبت کردم. آخرین تماسش ساعت ۱۰ با مهلا بود. گفتم: «پس صبح میآیی دنبالم؟» گفت: «آره، اگر خسته نبودم میآیم، اگر خسته بودم استراحت میکنم، بعد دنبالت میآیم. مواظب دخترهام باش». خداحافظی کردیم.
روز شهادت شهید عموری را برایمان تعریف کنید. آن روز از صبح چه اتفاقاتی افتاد و چگونه خبر شهادت را به شما دادند؟
آیات برخلاف همیشه که تا ظهر خواب بود، ساعت هشت با دلهره و بیقراری بیدار شد. مهلا هم از ساعت هفت صبح بیدار شده بود. آیات گفت: مامان، نمیدانم چهام شده. حسین همیشه میگفت: «اگر اتفاقی برایم بیفتد، ناراحت آیات هستم. آیات همیشه غصههایش در خودش میریزد و خیلی غصه میخورد». برای آیات صبحانه درست کردم؛ لقمه را نخورد و گفت: «مامان، حالم خوب نیست». گفتم: «خب، چی شده؟ جاییات درد میکند؟» گفت: نه، ولی خیلی بیقرار بود. یهو اشکش آمد و گریه کرد و گفت: «من بابام را میخواهم». منم خودم صبح در اخبار خوانده بودم که سه نفر اطراف اهواز به شهادت رسیدند دیگر بیقرار شدم.
ساعت۹ صبح بود که همسر دوست حسین زنگ زد. دلهره گرفتم. گفتم: جانم، چی شده؟ گفت: «نه چیزی نشده، خواستم احوالپرسی کنم، خواستم ببینم طرفمان نمیآیی؟» گفتم: چرا بیایم؟ چیزی شده؟ گفت: «نه، پسرم اذیت میکند»، گفتم «بچهها بیایند باهم بازی کنند». خداحافظی کردیم قطع کرد.
برادرشوهرم پیام داد: «خبری از حسین داری؟» گفتم: «نه، چیزی شده؟» گفت: نه همین جوری گفتم. از صبح که اخبار را چک کرده بودم یکم دلنگران بودم که یهو دلهره بدی به دلم افتاد. تماسهای همسایه ها شروع شد. گفتم: »چی شده؟» گفتند: «نه، همینجوری تماس گرفتیم».
به برادرشوهرم پیام دادم: خبری از حسین دارید؟ گفتند: اطراف اهواز سه شهید دادیم. جواب نداد. زنگ زدم، رد تماس میداد، همه به جز من خبر داشتند.
یکی گفت: پدر شوهرت برق گرفتهاش. اصلاً پدر شوهرم اهواز نبود برای تشییع حضرت آقا مشهد رفته بود. هیچکس چیزی نمیگفت. زنگ زدم به دایی حسین گفتم: «شما تنها آدمی هستید که راست میگویید، چی شده؟» گفت: نمیدانم قطع کرد. عبا پوشیدم و رفتم که همراه بابام بروم. گفتم: «بابا، چی شده؟» گفت: پدر شوهرت اذیت شده. گفتم: حسین زخمی شده؟ من فکر کردم زخمی شده و نمیخواهند بگویند.
دوباره به دایی حسین زنگ زدم. دایی حسین گفت: «دایی، تبریک میگویم، برگرد خانه». داخل ماشین جیغ میزدم: بابا، چرا به من تبریک میگویند؟ نمیخواستم باور کنم. همهاش میگفتم: «خدا نگذار چیزی که نمیخواهم ببینم را ببینم». به بابام میگفتم: «من را خانه نبر، ببر بیمارستان حسین زخمی شده». به
خانه برادرشوهرم رسیدم، قیامتی شده بود همه برای عرض تسلیت آماده بودند. نمیخواستم باور کنم. حال خودم نبودم، بیقرار و سرگردان بودم. هیچ چیز را نمیخواستم باور کنم، هنوز هم نمیخواهم باور کنم.

آخرین وداع، اولین احساسی که تجربه کردید چه بود و چگونه آن لحظه را پشت سر گذاشتید؟
حسین همیشه میگفت: قبل از اینکه خاکم کنند، برایم زیارت عاشورا بخوانید. لحظه وداع، گفتم حسین را در خانهمان بیاورند، چون علاقه زیادی به امام حسین (ع) داشت. زیارت عاشورا برایش خواندم. نمیدانم چه کسی به آیات گفته بود: بابات را خانه آوردند، برو بابات را ببین. آیات فکر کرده بود حسین حضور دارد، چون وقتی آیات را از خانه بابام آوردیم، به او گفته بودیم: بابات قهرمان شده؛ به خاطر همین عکسش را به دیوار خانه زدند.
بمیرم برای بچهام. زمانی که وارد خانه شد، چنان خودش را روی تابوت حسین انداخت که قیامت شد. آیات با تابوت باباش روبرو شد. آیات میگفت: من بابام را میخواهم. فکر کرده بود باباش را این لحظه میبیند. از خانه که پیکر حسین را به مسجد بردن، آیات هم داخل خیابان دو میزد که من باید مسجد پیش بابام بروم.
این روزها که پدرشان نیست، بچهها چطور نبودش را تحمل میکنند؟ کدام لحظهها بیشتر یاد او را زنده میکنند و دلتان را میلرزاند؟
قرار بود برای تشییع حضرت آقا مشهد برویم ولی درست تشییع حسین بعد تشییع حضرت آقا برگزار شد. همیشه میگویم: کاش بود، بیشتر قدرش را میدانستم. من خودم را مدیون حسین میدانم، همسری بود که بسیار به من اعتمادبهنفس و انگیزه میداد و مدام تشویق به موفقیت میکرد. میگویند پشت هر مرد موفقی زن است؛ برای من بر عکس بود. حسین پشت و پناه ما بود و همه ما را راضی میکرد. من دلتنگ صدایش و حرفهایش هستم؛ دلتنگ روزهایی که در بالا و پایین مشکلات زندگی، این حسین بود که مرهم دل من بود.
بچهها هنوز هم با این موضوع کنار نیامدهاند، چون به شدت وابسته بودند. چند شب پیش در جمعی بودیم، بچهها دیدند که بچه ها به پدرشان زنگ میزند؛ مهلا هم تلفن برداشت و به گوشی حسین زنگ زد. فقط خدا میداند این لحظهها بر من چه میگذرد. یک بار صبح، فقط ۲۰ بار به گوشی حسین زنگ زد و گفت: «مامان، چرا بابا جوابمان را نمیدهد؟»
آیات وقتی بهانه حسین را میگیرد، از گریه بند نمیآید. شده ساعت سه شب آیات را به گلزار ببرم تا آرام شود، یا ۶ صبح برویم و صبحانه کنار مزار حسین بخوریم، تا اندکی آیات آرام شود. روزهای اول که مدرسهها باز شد، آیات آنقدر بیقراری میکرد. مهلا وقتی به سر مزار حسین میرویم و عکس پدرش را میبیند، به او میگوید: «بابا، خسته نشدی؟ دیگر از سر کار برنمیگردی، ما که خسته شدیم». خیلی سخت روزها بر من میگذرد. آرام کردن بچهها کار آسانی نیست و هر روز این سختی بیشتر میشود، چون مهلا و آیات خیلی وابسته حسین بودند.
به گزارش خبرنگار مهر، ستوان یکم پاسدار شهید حسین عموری متولد ۷۳ محل خدمت نیروی هوا فضای سپاه پاسداران و در حملات متجاوزان آمریکایی در تیرماه ۱۴۰۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمد و مزار مطهر این شهید در گلزار شهدای اهواز است.
شهید حسین عموری، متولد سال ۱۳۷۳ در جوانی و در اوج شکوفایی از همه داراییاش برای وطن گذشت. از او دو دختر به یادگار مانده است: آیات هفت ساله و مهلا ۹ ساله؛ دخترانی که پدرشان برای سربلندی کشور از تمام داشتههای خویش چشم پوشید.
کد مطلب 6998519
-
نامهای که شهید حاج قاسم سلیمانی وصیت کرد در کفنش بگذارند
-
معامله باخدا درسحرگاه قدر؛مرزبانی که تشنهلب به قافله اباعبدالله پیوست
-
«ماجرای امروز» چاپ شد/روایت شهادت شهدای مدافع امنیت
-
مدافع حرم بود؛ در تهران ارباًاربا شد/تمام دغدغهاش رهبری بود
-
جوان بازاری خوشتیپ که کسی باورش نمیکرد
-
حاجیبابایی: ایران در برابر هرگونه تهدید و تجاوز ایستادگی میکند
-
مسکو: بیش از ۶۰۰ غیرنظامی در حملات اوکراین کشته شدند
-
واکسیناسیون ۱۱ هزار رأس دام در ۹ روستای جویبار
-
سیب اهر زیر بار خسارت و بیثباتی بازار؛ ۴۴ هزار تن کاهش تولید
-
نمایندگان مجلس درباره رفع موانع ترانزیت و مشکلات مرزی چه گفتند؟
-
واژگونی پژو در محور تیران و کرون ۵ مصدوم داشت
-
استقبال از پیکر مطهر شهدای گمنام در شیراز
-
سردار رضایی: پلیس با حضور شبانهروزی امنیت و آرامش را تأمین می کند
-
غلامی: ۱۲۵۰ تُن نارنج از باغات املش راهی بازار میشود
-
سومین دوره رویداد «شهروند ارزشمند» در گیلان برگزار میشود
-
رحمان عموزاد باصلابت کشتی نگرفت؛ کامران کشتیگیر ۸۶ کیلوگرم نیست
-
العربی الجدید: هیئت قطری دوباره برای میانجیگری عازم تهران شد
-
ادعای والاستریت ژورنال درباره تجاوز آمریکا به منطقهای از جنوب ایران
-
موج جدید بارشی از پنجشنبه وارد نیمه غربی کشور میشود
-
چای کیسهای چه ضرری برای مغز دارد
-
امروز صدای انفجار در جنوب و شرق اصفهان شنیده میشود
-
شبنم نعمتزاده به زندان بازگشت
-
بهترین سبزی برگدار برای سلامت استخوانها
-
انتخابات آمریکا ساعت ۱۳:۳۰ سهشنبه آغاز و تا چهارشنبه صبح ادامه دارد
-
بازنگری آییننامه کمیته اضطرار آلودگی هوا در دستور کار قرار گرفت
-
روزنامههای ورزشی سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵
-
روزنامههای اقتصادی سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵
-
روزنامههای صبح سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵
-
روزنامههای ورزشی دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵
-
روزنامههای اقتصادی دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵
- خرید طلای آب شده
- شماتیک برد موبایل
- نظافت و آشپزی در منزل
- جواهری جواد
- خرید دوچرخه برقی
- قیمت ایمپلنت
- تشک مواج سلولی
- قیمت میلگرد سیادن ابهر
- تلفن گویا و سانترال ابری
- وکیل آنلاین
- تور کربلا هوایی
- گرمی، پلتفرم سرمایهگذاری فلزات گرانبها
- لاین نوری
- بلکا
- ایمپلنت اصفهان
- خرید اپل ایدی
- کلینیک ترک اعتیاد تهران
- دوربین مداربسته
- جراح بینی تهران
- جراح بینی در تهران
- قیمت موکت
- تور کربلا
- استند تسلیت
- مرجع پاسخ معتبر پزشکان
- قطعات لباسشویی
- آموزشگاه تیزهوشان
- بلیط هواپیما
- نمایندگی بوش در تهران
- آموزشگاه زبان ملل
- قیمت و خرید سمعک نامرئی
- مهرینو
- تهران تایمز
- روزنامه آگاه

