چند قدم بیشتر به طرف ماشینم نرفته بودم که دو تا گولاخ از یه ماشین دیگه پیاده شدن ، یکی چماق دستش بود و اون یکی قمه. با عربده و فحش اومدن طرفم. دیگه نه راه پس داشتم نه راه پیش.
((مرتیکهی لندهور! زن رو از ماشین کشید پایین و بعد با کمربند افتاد به جون زن بدبخت!))
جوانی که با خشم و حرارت مشغول تعریف کردن برای مأمور کلانتری بود، بیست و چند سال بیشتر نداشت با صورتی کبود، بینی شکسته و سری که میان باندهای سفید پیچیده شده بود.
آشفته و ترسان حرف میزد ، انگار هنوز صدای عربدهها در گوشش میپیچید و سایهی مردانی که به جانش افتاده بودند را احساس میکرد .
در نقل ماوقع میگفت:
مرتیکه وسط ورودی زیرگذر یهدفعه ترمز کرد و از ماشین پرید بیرون . رفت سمت شاگرد، در رو باز کرد و زنی رو به زور از ماشین کشید بیرون. چند متر روی زمین کشوندش و بعد با کمربند افتاد به جونش.
اول خواستم پیاده بشم و برم ببینم چه خبره، اما با خودم گفتم لابد دعوای زن و شوهریه ، به من چه ربطی داره؟ بیخیال شدم. فقط چندتا بوق زدم که ماشینش رو از وسط راه برداره.
اما بهجای اینکه راه رو باز کنه، برگشت و فحش ناموسی داد. نتونستم خودم رو کنترل کنم. پیاده شدم ، هنوز چند قدم بهش نزدیک نشده بودم که دست کرد توی جیبش و چاقو کشید بیرون.
منم برگشتم سمت ماشینم و قفل فرمان رو برداشتم ، اولش فکر کردم با یه دعوای خیابونی معمولی طرفم ، از همون دعواهایی که با یه بوق شروع میشن و با چندتا فحش و ناسزا بالا میگیرن و بالاخره هم یه جوری تموم میشن.
داشتم میرفتم طرفش که یهو همون زن ، که روی زمین افتاده بود و زیر ضربات کمربند ناله میکرد ، سرش رو بلند کرد و داد زد : پسرم ، فرار کن! این شوهرمه ، مسته، هیچی حالیش نیست!
با جیغ و فریاد زن فهمیدم با چه آدمی طرف هستم ، خیلی ترسیده بودم ،با دو رفتم سمت ماشینم تا از همون راهی که آمده بودم برگردم ، جراتِ دعوی و درگیری با یه آدم مست لایعقل نداشتم .
اما هنوز چند قدم بیشتر به طرف ماشینم نرفته بودم که دو تا گولاخ از یه ماشین دیگه پیاده شدن ، یکی چماق دستش بود و اون یکی قمه. با عربده و فحش اومدن طرفم. دیگه نه راه پس داشتم، نه راه پیش.
تنها چیزی که یادم میاد سه تاشون سرشون رو تیغ کشیده بودند و ریش و سیبیل پرپشت داشتند.
دیگه یادم نمیاد چی شد تا وقتی که چشم باز کردم ، دیدم روی تخت بیمارستان هستم، پرستارها میگفتند؛ یه نفر با اورژانس تماس گرفته و من و با آمبولانس آوردند بیمارستان.
جوان ، یکدفعه از حرارت و شورِ تعریف کردن فاصله گرفت ، دستش را به صورت کبودش کشید ، بعد طوری که بخواد بغضش را پشت غرور جوانیاش پنهان کند نفس عمیقی فرو داد ، به مامور که همسن و سال خودش بود گفت : بیشتر از صدبار پدر و مادرم بهم گفته بودند ؛ هرجا دعوا و درگیری دیدی از صد فرسخیاش فرار کرد اما من جاهلی کردم و حرفشون گوش نکردم ، اینم شد عاقبت گوش ندادن به حرف بزرگترها !
سرآغاز روایتِ جوان از یک بوق ساده شروع شده بود؛ اعتراضی به حق ، نسبت به کسی که بدون توجه به حقوق دیگران مسیر تردد خودروها را بسته بود.
اما آنچه رقم خورده بود ،چیزی فراتر از تصور معمول در چنین موقعیتی است ، شاید اگر روزی یکی از دوستان همین جوان ،چنین روایتی را برای وی تعریف میکرد به سختی میپذیرفت که بابت یک بوق زدن و اعتراضی به حق ، چنین بلایی سرش آمده!
با فراخوان بازپرس ، جوان به اتفاق مامور وارد اتاق شد و پشت سر آن دو من به تبعات پروندهای فکر میکردم که جوان و خانوادهاش با آن درگیر خواهند بود.
به پرونده ای که متهمانش متواری هستند و دردسرهای شاکی برای دستگیری متهمان
به خشونت علیه زنی که زیر ضربات کمربند فریاد میکشید
به شوهری که همسرش را به باد کتک گرفته
به آن دو نفر که بنا به نشانیهایی که جوان میداد برادران آن مرد بودند و به عوض حمایت از همسر برادرشان که زیر باد کتک و شلاقِ کمربند ناله میکرده، با چماق و قمه جوان بیچاره را تا حد مرگ کتک زده بودند
به این فکر میکردم که ؛ گاهی فاصلهی زمانی میان یک اتفاق معمولی و یک پروندهی جنایی، چند ثانیه بوق زدن است ، تصمیمی که در چند ثانیه گرفته میشود و تبعاتش تا سالها همراه آدم است .
و پرسشهایی قابل تاملی مانند؛
علت و منشاء این حجم از خشونت در رفتار آدمها چیست؟
کدام نهاد و ارگان مسئول شناسایی این عوامل است؟
کدام مرجع میبایست زمینه های بروز خشونت را از بین ببرد ؟
به حجم خشونت حاکم بر جامعه و کم تحمل شدن مردم و عصبانیتهایی که به انحاء مختلف بروز و ظهور دارد!!
و سوالاتی از این دست که گویی برای متولیان امر آنچنان اهمیتی ندارد !!
وکیل دادگستری_شیراز
کد مطلب 2288139
-
از کتک زدنِ زن با کمربند تا قمهکشی ؛ وقتی دعوای خیابانی رنگ خون میگیرد
-
از کتک زدنِ زن با کمربند تا قمهکشی ؛ وقتی دعوای خیابانی رنگ خون میگیرد